بسم الله


نشسته ام پا به پای خیال هایم .مرا به همه جا میبرند.آنجا کسی کس دیگر را نمیشناسد.در تکاپوی داشتن نیست.راستی این چه زحمتی که من به خودم میدهم.هی وسیله میخرم که فکرم درگیر نگهداری از آن ها شود.نه.دیگر برایم مهم نیست.نمیخواهم زیر آنها دفن شوم.صدایم در نمی آید.بعد از مدت ها فوتبال بازی کردم و نفسم به زور بالا می آمد.این ها هدیه ی روزهای تلخِ زنجان است.

خیال را میگفتم.امروز رفتم به غار و غرق شدم در آب های تاریکِ اعماق غار.راستی آدم های قبل ما چه گونه در غار ها زندگی میکردند؟آن ها هم اینگونه در تلاش برای زندگی فوق العاده بودند یا فقط میخواستند زنده باشند؟اصلا فکرش را هم میکردند روزی برسد که آدم ها اینگونه همه چیز داشته باشند ولی از هم دور باشند؟ما همه ی راه های ارتباطی را داریم ولی عجیب از هم دوریم.نمیخواهم از کسی دور باشم.میخواهم یا باشم یا نباشم.من روزهای خوبی را سپری نکردم.همان خنگِ شادمانِ همیشگی نشان داده ام ولی نه.نه.

وقتی در جمع گریه میکنم یعنی حالم خوب نیست.وقتی میفهمم حتی ارزش یک زنگ هم ندارم زیاد حال خوبی پیدا نمیکنم.اما میخواهم بگذرم.میخواهم فاصله بگیرم.دورِ دورِ دور.

این ها به کسی چه؟نمیدانم.شاید چون کاری ندارم بکنم مینشینم و این ها را مینویسم.شاید فکر میکنم نوشته ها میمانند و جسم من نه.نوشته شاید تصویر آینه مانندی از روح است.این دست ها روی کیبورد حرکت میکنند و از هیچ تصویر میسازنند.تصویر من فوق العاده نیست.تصویر من عجیب نیست و حتی خاص هم نیست.داستانِ زندگی من یک داستان خواندنی و عبرت انگیز نیست.زیبا بود.زیبا بود و زیبا.اگر خرابش کردم خودم کردم.هیچ کس دستی نبرد در آن.میخواستم یک درام خوب از آن بسازم.فیلم زندگی من یک فیلم خانوادگی نیست.مردی که سعی میکند از آدم ها فاصله بگیرد اما دلش برای خیلی چیزها تنگ میشود.چه داستان احمقانه ای.مردی که نمیتوانست تصمیم درستی بگیرد.گم شده بود بین هزاران خیال که فکر میکرد میتواند آن ها را به نقطه ی حقیقت برساند.اما نه.قدمی برنمیداشت.میخواست بنویسد ساز بزند مفید باشد درد آدم های بی پول را بکشد عشق بورزد کسی را دوست داشته باشد به جایی برسد.


اما حالا ؟خب حالا اوضاعش کمی عجیب شده.کسی را دوست داشته یا حداقل فکر میکرده و ناگاه دیده که هیچ ندارد.کسی شده که کسی نمیخواهد او را ببییند.حس طرد شدن از عجیب ترین حس های دنیاست.اینکه جایی باشی و بعد یکهو بفهمی که دیگر هیچ جایی آنجا نداری.نشسته ام پا به پای خیال های کثیفم پیش بروم.دلتنگی ها.دلم برای کوهی که با م.ق رفتیم تنگ شده.چه قدر مثبت بودهمه چیز.خودش همیشه هاله ای مثبت اطرافش دارد که میرسد و همه جا را زیبا میکند.من؟من بی نهایت گنگم.لحظه ای خوب و لحظه ای عجیب بد.حالا که شروع کرده ام این ها را بنویسم دوباره از تهِ دلم همه چیز بالا آمد.کاش میشد یکبار همه چیز را بیرون ریخت و و السلام.اما همه میگویند باید با خودت کنار بیای.باید حلش کنی.چه چیز را حل کنم؟روزهای تلخ پاک نمیشوند.روزهایی که از طرف دانشگاه و او و بقیه تحت فشار قرار گرفتم.نفهمیدم کی اینطوری شد که ح. و ح. تصمیم گرفتند اینقدر صمیمی شوند.که هر شب با هم کافه باشند و زنگ بزند به ح. وقتی حوصله ندارد برد پیشش که از دلتنگی درش بیاورد.بله.زندگی همین است؟راستی چرا کسی زنگ نمیزند؟حتما سرشان شلوغ شده است.حق دارند.درس است و مهم است.حس میکنم بیست سال بعد از روزهای دانشگاه درس هایش برایمان نمیماند.همین روزهای خوب و دورهمی میماند.اما همه اش دارد خراب میشود...:)

عیبی نداره.

یا رفیق من لا رفیق له برا همین روزاست.وقتی مرگ قراره همه چیو از هم جدا کنه خب بذار زودتر جدا بشه اشکالی ندارد.فقط تلاشم را کردم.

نه طریق دوستان است و ...